چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش؟...
این روزها کم می نویسم...فکر می کنم و نریشن های فیلم جدید رو می نویسم...اما هنوز نخشکیدم...از زیادی حرف ها سکوت می کنم...دیدم صفحه مکرر شده، با این مقاله ای که برای نشریه هنرهای زیبا نوشتم پرش می کنم...فقط برای نفس کشیدن...همین...

چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش؟...
حافظ می خوانم هنوز. پیشانی بلند این سرزمین پر شده از نام ادیبانی که سرنوشت ادبیات دنیا را رقم زده اند. من اما قصد ندارم این پیشانی سوابق تاریخی مام وطن را بکوبم بر فرق مخاطبی که قرار است در این نشریه نفسی تازه کند در هوای امید به آینده ای که می تواند صافش رویا کند و برای ستردن از پلیدیهایش، مشتی بگیراند این حال لعنتی را...
من نمی کوبم...تا دوباره بکوبند بر فرقمان این سوال ملالت آور همیشگی را که چرا سالهاست این ادبیاتمان لااقل(!)، هی درجا می زند...
بر می گردم به کودکی نحسم با روزهای سیاه بارانیش. مرور می کنم صفحه های سانسور شده ی کتابهای گذشته را-در رویای گذشته اینک- و ناخنک می زنم وقتی، به ادبیات آنطرفها که همه چسبانده اند خودشان را به نامهایشان -همه ی همینها که پتک به دست دارند و گاه و بی گاه می کوبند- و هی حنجره می درم که چقدر ریشه های گذشته ی ما بستری است که ادبیات آنها لم داده روی راحتی اش و کیفور می شود. اما صدایی نمی خیزد...بخدک بینواییم گویا در هذیان کابوسی گم شده...و یا بهتر است بگویم صدایی شنیده نمی شود در سرزمین کران....
و حالا واقعا کجاست این پیشنه ی سوابق و چرا راحتیشان را ما خود بستر نمی کنیم؟!
پدر می گوید و همه و همه که هنر، اینجا به کشک هم نمی ارزد و چقدر راست می گفت حالا که درست نگاه می کنم. دور ادبیات را به زور پتکهایی دیگر خط می کشم و می روم تا مهندس شوم. اما گویی کشک، این روزها با هیچ چیز سنجه نمی شود. و این دنیای کشک، دوباره هل می دهد مرا به سمت علاقه ام. این بار اما از دل مردگی و رنجی، که ساقه ی ستبر هنر را می پروراند. اما هنر هم دست کمی از صنعتمان ندارم. کتابفروشیها پر است از کتابهای سپید! می نویسیم و نشریه ها بسته می شوند و کتابها که اصلا فرصت چاپ اندیشه های کوچک ما را ندارند. مایی که انگار هیچ وقت بزرگ نمی شویم. موسیقی را پی می گیرم و سازهایمان در سرمای زمستانی که سوز و سکوت را تنها می شاید می شکند. نقاشیهایم هیچ گاه مخاطبی به خود نمی بیند و سینما که همیشه در گیر صنعتی است که در گرو نمی دانم چه کسانیهاست...
می گویم لااقل دانشگاه عرصه ی بی دغدغه هاست و چند صباحی آنجا از طعن سخره ی بی هنرانی که خرمهره می دانند هنر را راحت می شویم...و بالله که راحت می شویم اینجا که خود درگیر سخره ای دگریم. استادهایمان که مزد می گیرند تا به ما هنر بیاموزند، هنرورزیمان را سخره می کنند! امیدهای تلاشهایمان را به صحرای ناامیدی می کشانند و خداوندا ببین چقدر حقیر شده ایم که باید در نشریه ای دانشجویی عقده هایمان را بالا بیاوریم که ای جماعت با خرد، در کجای دنیا دانشجوی کارشناسی ارشد به التماس استادش می رود تا لااقل آخرین تلاشهای پایان نامه اش را تورقی کند؟! چگونه از دیگران بنالیم که درک مان نمی کنند، حال آنکه آنان که هنر را به زعم خودشان جویده اند، ما را به سخره می گیرند و جویده هایشان را تف می کنند در صورتمان.
من اما جواب سوال بزرگ را فهمیده ام ای پتک به دستان...جواب در پنجه هایتان نهفته است...جوابی که به یاری پتک هایتان عمری است در دهان ما کوبیده اید تا جامه ی فریادش را ریش ریش کند و شولایی شود در عریانی سکوت...
دهانی را که دوخته اید، یارای سرودن ندارد...
جامعه ی هنرمندی که خودش خودش را باور ندارد، ابله است اگر از تیغ نااهلان بر گردن هنرش بنالد....هنرمند امروز چیزی برای گفتن ندارد، چرا که اصلا باور نمی شود...و وقتی اثری از آنان بروز پیدا نمی کند، چگونه می گوییم که افول کرده ایم! و ما رشد نکردیم زیرا پیشینه ی سوابق تاریخی، هرگز کارکردی تحلیلی در این سرزمین نداشته است، تا ضعف و قدرت هایشان شناخته شود و جوانانش بازسرایی کنند تا نو بماند. هماره گفته اند که پیشینه ی تاریخی ما چنین بوده و چنان بوده، و وای به حال آن بدبختی که بپرسد: چنین و چنان یعنی چه! پیشینه ی سوابق تاریخی در این مملکت تنها به درد آنهایی خورده است که می توانند پتکش کنند تا بر سر دیگرانش بکوبند...
آری روی سخن من با شماست، با شمایی که سد بسته اید افکار کهن و پوسیده تان را... اگر تاریخ باشکوه ما اینهاییست که شما به آنها می بالید، این تاریخ بزرگ ارزانی پستوهای ناگرفته تان...و آنک بر شما آیه ای از کاموی بزرگ می خوانم تا بلرزد بند بند بی فکریهایتان...تا آبی شود به خوابگه مورچه های فکرتان :"خوشبخت ملتی که تاریخ ندارد."
و من حافظ می خوانم هنوز...
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست..!

برای زندگی نمیر