گروتسکی به نام عشق!
روی هر کی دست بگذاری؛ دست کم یک لکه ی سیاه تو زندگیش هست که بخواد پنهانش کنه...
اپیزود1: دخترک سیاه بود. بدقواره بود. دماغشو اگه عمل می کرد؛ از گوشتش می تونست غذای یک سال گربه ی سیاهشو تامین کنه. واسه همین عصبی بود. یواشکی سیگارای پدرشو کش می رفت و می رفت تو یه غار تو لار و می کشید. اون غاره شبیه غار حرا بود. شاید واسه این انتخابش کرد که نیاز داشت بایکی حرف بزنه. و چون بعضی دردها رو نمی شه به هیچکی گفت...کافرترین آدمها هم با خدا حرف می زنند...چه برسه به اون که تنها ایراد خدارو در اهمالی که نسبت به پرورش خاک و گل اون داشت می دونست. و دیگه هیچ. اما نه حرف ثمری داشت، نه گریه ها...تا اون روز لعنتی که کلکسیون 640 تا روزنامه ای که از اخبار محمدرضاگلزار تو تمام عمرش جمع کرده بود و تو یه هیجان عرفانی پاره پوره کرد! و یه هو نازل شد. بهش یه چیز بزرگ نازل شد! همون جا چسبید به شعر، شاملو و البته مهمترینش کشیدن نقاشیهای جفنگ بود. زندگینامه ی ونگوگ می خوند و سعی می کرد تو حموم خودشو جای معشوقه ی ونگوگ بذاره. شعر کار خودشو کرد و پای اونو به گروههای مختلف رمانتیکهای از دنیا بریده و معترضی که تو شیراز کم نبودن باز کرداونم که نمی خواست فرصتی رو که خدا در اختیارش گذاشته بود و حیف و میل کنه، تا تونست تو شب شعرها خودشو به این و اون مالید. انقدر مالید و انقدر مالید و انقدر مالید که یهو....بله! یکی آبش ببخشید عاشقش شد. و واقعا عاشقش شد. اون حالا خوشحال بود. دیگه سیگار نمی کشید. دیگه به غار حرا نمی رفت. و خدا رو کنار کودکیهای زشتش تنها گذاشت. اون حالا دیگه یه اردک زشت نبود. عاشق بزرگش همیشه اونو به مرغابی های وحشی شبیه می دونست و اون وقتی این چیزارو می شنید دلش غنج می رفت. علاوه بر اینا عاشق بزرگش انقدر عاشق اون بود که هر شب از زور عشق مست می کرد و تا اون و بغل نمی کرد آبش ببخشید خوابش نمی برد. اون حالا امیدوار بود. و دوست داشت بره سفر. سفرهای دورادور...
اپیزود2: پسرک مغرور بود. یه سال تو یه زیر زمین درهارو رو خودش بست و انقدر تمرین کرد تا شب آخر با نیچه کشتی گرفت و شکستش داد! از بایزید خیلی خوشش می اومد. چون واسه اون زنا حکم دیوار رو داشتن! و از خرقانی. که خدایی داشت که سخت انتقام گیرنده بود: "الهی! هیچ پیغمبر از شمشیر تو و هیچ دوست از تازیانه ی تو نرست. شمشیرت خون آلوده است و تازیانه زهرآلوده". ساز می زد، شعر می گفت و البته از هیچ جماعتی خوشش نمی اومد. اون ایبسن رو دوست داشت. ایبسن معتقد بود جامعه برپایه ی دروغهای بزرگی بنا شده. دروغهایی به اندازه ی بادکنکهای خیلی بزرگ. و تمدن بسیار بزرگ ما واقعا به یه نوک سوزن بنده. شبا دوست داشت بره تو یه کنجی از قبر شیخ ابوالحسن که به سمت قبر بایزید نشونه رفته بود. زل می زد به چنار بلند مقابلش که گیسهاشو ولو کرده بود تو باد خنک خرقان. و فکر می کرد آیا آدمهای زمون خرقانی و بایزید هم انقدر فراموشکارن؟
اپیزود3: دختر سیاه و مغرور قصه ی ما اینجا با گروه رمانتیکهای شیراز می رسه به خرقان! از شانس نویسنده یکی از اعضای اون گروه با پسرک مغرور قصه ی ما رفیقه و....! تقدیر معامله شو می گیره سمت پسرک مغرور و دخترک غرورش پنجر می شه. دختر تو اولین برخورد با پسرک- که همه ش رو صحنه آهسته باید تصور کنین، با آهنگ فیلم "در حال و هوای عشق" وونگ کاروای- هول ورش می داره! چون دقیقا پسرک شبیه همون مردی بود که اون تو رویاهای حمومیش از ونگوگ تصویر کرده بود!! برخلاف همه ی دخترای جمع که از بی توجهیای پسرک به اونا و حتی جواب سلام ندادن بهشون و اینا ناراحت بودن و دلخور؛ دخترک اما از بی تفاوتی پسرک نسبت به زنا خیلی خوشحال می شه! چون مطمئن می شه که اون هیچ شباهتی به عاشق بزرگ اون نداره که با هر دختری که تنشو بهش بماله عاشقش بشه. شعرهای رمانتیکی که خونده بود و هیچوقت نفهمیده بود- مخصوصا مزخرفات شاملو رو که مجبور بود همه شونو حفظم بکنه!- حالا همه واسه دخترک معنا پیدا کرده بود. اون حتی حالا معنی شعرهای سهیل محمودی رو می فهمید. دخترک از این عشق بزرگ به بلوغ فکری می رسه و تازه می فهمه که عاشق بزرگش هیچ وقت عاشق اون نبوده. می فهمه که عاشق بزرگش از عشق اون مست نمی کرده و اون مست می کرده تا راحت تر ترتیب اونو بده. دخترک واقعا حالش از عاشق بزرگش به هم خورد و البته به اون حق هم می داد. آخه عاشق بزرگش یه چیز بزرگ تو وجودش داشت و اگه دخترک تو شب شعرا خودشو نمی مالوند به اون، این اتفاقها نمی افتاد. اما این پسر می تونست همون تک سواری باشه که فقط عاشق اون بود؛ یه عشق پاک و افلاتونی! و چه بسا محمدرضا گلزاری!! وقتی از خرقان برگشت دیوان حافظو باز کرد و تفالی زد برای نیتی که توسرش داشت. دیوان، درست از همون جا که علامت زده بود باز شد و اون خوشحال خوند: "ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد". یه تفال دیگه زد و درست از یه علامت دیگه ش حافظ قشنگ بهش یاد داد که تو راه عشق جدید و بزرگش نباید دست از طلب ور داره؛ اون که احساس می کرد دیگه به هیچ کی نیازی نداره محکم زد تو سر گربه ی سیاه که رو دامنش دراز کشیده بود و گربه بدبخت جیغ بنفشی کشید و رفت یه گوشه شروع کرد به مرنو کردن. دخترک هم خوشحال به پسرک زنگ زد و گفت که با نامزدش مشکل داره و اون تنها کسیه که می تونه درمانش کنه...
این داستان ادامه داره...

پانوشت1: این یه داستان نیست. یه فیلمنامه که حتما نیست. و نمایشنامه که عمرا. این اصلا هیچ چی نیست. و چیزی که هیچ چی نیست، آدم نمی تونه بگه چی هست. نمی دونم. همینجوری از روی بیعاری شروعش کردم. براش هیچ برنامه ای نریختم. چون انقدر رو دستم متن و نمایشنامه و مقاله و کوفت و زهر مار هست که فکر جدید دیوونه م می کنه. اما این یه چیزیه فقط برای وبلاگم. نمی دونم. شاید تمومش کردم دوباره صحنه هاشو با جزئیات نوشتم- و با شناخت از خودم می دونم که عمرا این کارو نمی کنم- چون این تنها راهیه که یه داستان بشه...پس کسی باهاش روشنفکرانه برخورد نکنه و تف نقد روش نندازه. چون به حکم کلوخ انداز را پاسخ سنگ است، ممکنه یه چیزم بخوره تو اون چیزش. اما در کنار همه ی نمی دونم هام، اینو می دونم که این فقط یه خاکستره...اگه یک کم این کاره باشین می تونین از شلوغی گرد و غبارش رد بشین و یه آتیش ببینین. اگر نزدیک شدین فقط این توصیه رو هم از من داشته باشین که دنبال من و این و اون توش نباشین و به بیان تمثیلی، قبل رسیدن به آتیش ریشهاتونو بزنین...! که اگه یهو الو گرفت آتیشه....
پانوشت2: اینایی که امشب نوشتم شروعشه. اگر کسی به نظرش شروع این داستان مشکل داره بگه تا این دیوار از همین جا کج نره بالا...اگه هم به کل مزخرفه بگین تا کلا حذفش کنم. چرا که سعدی می گه: زمین شوره سنبل برنیارد/درو تخم عمل ضایع مگردان. اگرم خوشتون اومد...شماها هم بنویسینش. حتی یه جمله. به قول اون گدا: به من کون گشاد کمک کنین. اگه کسی می تونه بقیه ی داستانو پیشنهاد بده، پیشنهاد بده که شاید گذاشتیمش؛ و البته اگه گذاشتیمش توی داستان می نویسیم که این قسمتها از اونه. شاید این یه داستانی شد که کلی آدم نوشتنش....! شایدم همه ی اینا جوگیری جدیدمه که بار دوم که خوندمش خودم حذفش کردم...همین!
برای زندگی نمیر