یاسهای مرغ دریایی در آواز چخوف

خسته ام. به شدت خسته ام. مثال کشتی گیری که با حریفی صد برابر خود بر تشک مبارزه قرار گرفته است. و زور می زند چیزی را بلند کند که می داند تمام توان عمرش در یک لحظه هم، کفافش را نمی دهد. نه؛ این مهم فقط با معجزه امکان تحقق دارد. خسته ام. مثل سیزیف خسته ام. از زمان زاده شدن این خسته گی با من همراه بوده است. و تنها یک معجزه. معجزه ی عشقی ناخواسته. مثل آبی که ناگهان اطرافت را می گیرد و غرقت می کند. چه وزنه هایی بعد از خیابانهای ونک و ایستگاه میرداماد، بر سر برده شد. چه شق القمرها! آن موقع نمی فهمیدم. فکر می کردم طبیعی است. هنوز گرم بودم. و نمی دانستم عشق بیهوشم کرده است. ویرانی بدنم را نمی دیدم. نمایش را با تو آغاز کردم. و اولین نمایشنامه را برای تو نوشتم. این بزرگترین معجزه بود. مثل قرآن! تو که رفتی، تازه فهمیدم چه کلاهی سرم رفته است. نشعه گی رفته و خماری مانده است. و بدون عشق نمی توان نوشت. و بدون نوشتن، یک نویسنده مرده است.
دروغ می گفتی. تو به هنر معتقد نبودی. من دیر فهمیدم. درست موقعی که به آرزوهایم، به رویاهایم خندیدی. و کم کم من هم ایمانم را از دست دادم. آن وقت عشق و حسادت به میان آمد و بعد نگرانی آینده ام. هر لحظه مبتذل تر و ناچیز تر شدم. احمقانه تر نوشتم.
من تو را لعنت کردم. ازت متنفر شدم. تمام نامه ها و عکسهایت را پاره کردم. ولی همیشه می دانستم روحم تا ابد متعلق به توست. نمی توانم دوستت نداشته باشم. از وقتی که تو را از دست دادم، نوشتن عذاب آور است و زندگی تحمل ناپذیر. من بدبختم. جوانیم یکباره محو شد و حالا به نظرم می آید که نود سال است زندگی می کنم. به دنبال تو راه می روم و خاکی را که تو از رویش می گذری می بوسم. به هر کجا نگاه می کنم، چهره ی تو را می بینم. آن لبخند شیرینی را می بینم که بهترین سالهای زندگیم را روشنی بخشید.
اما هرگز در انتظار تو نیستم. این همان اوج تراژدی است. انتظار در برابر ژرفای یاس من پرشی کودکانه است! عشق بزرگ ما در زمانی و مکانی جاودانه می شد که تکرار پذیر نیست. ما ترسیدیم و دریچه ی ابدیت به رویمان بسته شد. من نیک می دانم که روزهای دوباره بزرگترین دروغها هستند. من نیک می دانم که هیچ لطیفه ای دوبار انسان را به خنده نمی اندازد. من خوب می دانم که گلها به بهار باز می گردند، اما شادمانی گذشته را نخواهند داشت. از این روست که امیدوارم انسان عمری پربار داشته باشد، اما هرگز دوباره زاییده نشود.
قلمم سنگ شده و بر پولاد کاغذهایم حرکتی کند و چندش آور دارد. از سبکهای نو خیلی حرف زده ام و حالا احساس می کنم که خودم هم در یک سبک قرار دادی می پوسم. نمایشنامه ی خوب نوشتن(البته از دید جشنواره ها و صاحب نظرهای ابله) و مردم و روشنفکر نما را فریب دادن، تصنعی است. این کار برای الف ساده است. او دیگر سبک مخصوص خودش را پیدا کرده. در نوشته هایش، یک سر بطری شکسته، در هوای نم آلود می درخشد و چرخ آسیا سایه ی سیاهش را در تاریکی می اندازد و ماهتاب می تابد؛ در حالیکه در نوشته های من نور لرزانی می درخشد، ستارگان به آرامی چشمک می زنند و طنین دوردست پیانویی در هوای معطر و خاموش گم می شود. و این یک تلاش بیهوده است. کم کم پی می برم که مساله ی اساسی سبک نو یا کهنه نیست. آنچه مهم است خود نوشتن است بدون توجه به سبکها. نوشته ای که آزادانه از روح سرچشمه می گیرد. اما همیشه فهمیدن سودی ندارد. گاه هشیاری رنج آوری بر نداشته هایت است. روحی که پوسیده است. روحی که بدون عشق مرده است. و من مجرد ترین مرد جهانم! تنی بی روح! در قبرستانی تنها. در این دنیا تنها هستم و تنهاییم ژرف و ترسناک است. در این اتاق سرد و نمور، هیچ محبتی به من گرمی نمی بخشد. یخزده ام. انگار در سردابی محبوسم. هرچه می نویسم خشک و سرد و تیره است. چه اندازه ی مهیب و ترسناکی یاس مرا ژرفا بخشیده است.
تو راه خودت را پیدا کرده ای، می دانی به کجا می روی. ولی من هنوز در آشوب رویاها و تخیلاتم غوطه می خورم. نمی دانم چه فایده دارد. ایمانی ندارم و حرفه ام را نمی شناسم. دیگر از نوشتن هدفهای گذشته را دنبال نمی کنم. مهم شهرت و افتخار یا آنچه من روزی در آرزویش بودم نیست. امروز مشکلم این است که بدون نوشتن می میرم. و اکنون تلاش مرگبار من در شناخت این حرفه شرط بقاست. مهم آن است که یاد بگیرم چطور بردبار باشم، چطور صلیب خودم را به دوش بکشم و ایمانم را از دست ندهم. من ایمان دارم و کمتر آسیب می بینم، وقتی به حرفه ام فکر می کنم دیگر از زندگی نمی ترسم.

برای زندگی نمیر