برای همه ی هنرمندان ترسو و محافظه کار!! بخصوص ج.م!!!

تئاتر و اروپا
نویسنده: کریستوفر مک کالو
مترجم: نغمه ثمینی
گاهی بعضی نظریات و عقیده هایی که می شنویم آنقد پرواضح است که جذابیت خود را برای اندیشیدن، در نظر انسان از دست می دهند. این موضوع، هم مساله را توجیه می کند و هم مایه تاسفی است که اصولا همه ی ما روزی به این نتیجه می رسیم که راهی را که سالها جلوی چشممان بود نادیده گرفتیم و گمراه شدیم. یکی از کلان نظریات تئاتر که از کلان تعبیرهای آن نیز محسوب می شود، نظریه ای بود که زیگفرید ملشینگر در کتاب تاریخ تئاتر سیاسی خود مطرح و نمونه های بسیار زیبا و ارزشمندی از آن در کتاب خود برای متقن کردن نظریه خود ارائه کرد. "تئاتر ذاتا یک هنر سیاسی است" نظریه ای بود که به سبب وضوح خود هیچ وقت چندان ذهن مرا به خود مشغول نکرد.
چند وقتی بود که فرصت مطالعه ی دلبخواهی نداشتم و اکنون که این فرصت را یافتم به سراغ کتابی رفتم که سالها پیش خریده بودم و نمی توانستم در آن سرکی بکشم. می خواهم در چند جمله تاویلاتی از این کتاب ارائه دهم که شاید اگر آن را بخوانید هیچکدام از اینها را در عینیت متن آن نیابید!! اگر در نظر بگیریم که نظریه یاد شده در بند پیش، فحوای اندیشه گی کتاب تاریخ تئاتر سیاسی بوده است؛ و اینکه این کتاب، داده های آماری خود را از اولین متن کشف شده ی تئاتر تا تئاتر قرن هیجدهم بررسی می کند، بی شک می توان کتاب تئاتر و اروپا را جلد دومی بر این کتاب دانست؛ چرا که –بدون در نظر گرفتن یک قرن پر افتخار تئاتر-بر مبنای همان نظریه، داده های آماری تئاتر قرن بیستم را زیر ذره بین نگاه منتقدانه می گیرد.
اولین مساله اینکه با بررسی این همه نمایشنامه و اجرا، آدم دیگر نمی تواند منکر ارتباط میان سیاست و تئاتر شود. حالا شاید شناخت ما انقدر راجعبه آدمهایی مثل سوفوکل و شکسپیر و مولیر و زندگی خصوصی و ارتباطاتشان کم باشد که به ارتباط نمایشنامه و اجراهایشان با مسائل سیاسی به دیده ی تاویل ملشینگر بنگریم، این تردید در مورد آدمهای معلوم الحالی چون گونترگراس، ژان لویی بارو، داریوفو، روژه بلانشون، پیتر بروک، کاریل چرچیل، یوجینو باربارا، هاینر مولر، برشت، آرتو و .... که داده های مورد بررسی کتاب تئاتر و اروپا هستند، کاملا حماقت به نظر می رسد. وقتی کریستوفر مک کالو مدعی می شود که دو نیروی ایدئولوژیک(و البته برای اهل فن واضح است که در اروپا برخلاف اینجا هیچ فاصله ای میان ایدئولوژی و سیاست نیست. در واقع هر ایدئولوژی در آن سوی آبها سیاسی و هر سیاستی ایدئولوگ است) مدرنیسم و اگزیستانسیالیسم از یک سو و مادی گرایی برآمده از مارکسیسم از سویی دیگر، ریشه ی همه ی اتفاقات تئاتری قرن بیستم را شکل داده اند، واقعا کسی که اندک مطالعه ای در زمینه تئاتر دارد این جمله را نمی تواند رد کند. خروجی ایدئولوژی اول، تفکر آبزورد و تجارب ناب و غالبا شبه عرفانی کارکردگرایانه است و خروجی دومی را آثار برشت و گروه های انگلیسی که در جریان های سوسیالیسم فعالیت می کردند و یا حتی در نظامی لیبرال، آنچنانکه در کمپانی رویال شکسپیر شاهدیم می توان دید. جالب اینکه نظریه جایی با یقین پهلو می زند که در کتاب، با آدمهایی چون واتسلاو هاول برخورد می کنیم که یک نمایشنامه نویس رادیکال است و رئیس جمهور می شود و خوب می دانیم که چقدر از هنرمندان بزرگ در اروپا به چهره های سیاسی معتبر تبدیل شده اند و یا همزمان بوده اند. جالب این بود که در تمام مدت مطالعه به این فکر می کردم که پس اگر باور کنیم که سیاست انقدر نقش پررنگی در جریان هنر دارد و یا حتی برعکس، واقعا چه تعداد از هنرمندان ما از این شعور سیاسی برخوردار هستند و از قدرت تحلیل که بگذریم، چقدر از اتفاقات سیاسی دور و اطرافشان خبر دارند؟! بیشترین جمله ای که از هنرمندان این مملکت در باب سیاست و یا از سیاستمداران این مملکت در باب هنرمند شنیده ام این بوده است که هنر مند را چه کاری با سیاست! حالا بماند که واقعا چه تعداد از هنزمندان ایرانی را در جایگاههای سیاسی شاهدیم و یا بوده ایم!! البته می توان به قضیه از سمت و سویی دیگر نیز نگاه کرد. یعنی در همان نکته که شعور سیاسی غرب، همیشه و بی هیچ مثال نقضی، ریشه در یکی از اندیشه های معتبر جهان غرب دارد و اینکه چقدر سیاست ما اصلا ریشه در "اندیشه" دارد! بماند که بزرگان و متفکران آنطرف از افلاطون و ارسطو گرفته تا امروزیهایشان در باب سیاست چگونه می اندیشیده اند و در نظرشان چه ارج و قربی داشته و چقدر این مقوله در نظر متفکران اینطرف مذموم و نجس و دروغ و سطحی و ... برداشت شده است!! و حالا شاید بتوان این در جا زدن هنر امروزمان را هم به گردن سیاست مان انداخت که چیزی برای گفتن ندارد و تهی مغز است. طبل تو خالی که ما خوشحالیم که کوسش گوش فلک را پر کرده و دریغ که یا نخواستیم بدانیم و یا ندانستیم که این کوس، کوس رسوایی است!
اما آن تم(theme) اصلی دیگری که در این کتاب و در کنار نظریه تئاتر سیاسی پی گیری می شود این است که مک کالو تمام تنوعات سبکی و محتوایی و فرمی تئاتر قرن بیستم در اروپا را در پی کسب هویت فرهنگی جامعه ی اروپایی بعد از جنگ های جهانی می داند. برای کسانی که حداقل در همین چند سال اخیر در تئاتر ایران تلاش کرده اند، پر واضح است که چقدر در همین زمینه تلاش صورت گرفته است. تلاشی که حتی ریشه های آن را در تلاشهای رضاخانی برای تشویق هنرمندان به بازخوانی هویت ایرانی از خلال متون باستانی می توان پیگیری کرد. تلاشهای بسیاری که از داخل همین تلاشها جریانهای حتی رادیکالی چون صادق هدایت و بهرام بیضایی را تحویل جامعه هنری داده است. این تلاش امروزه –اگر چه در جلوه ای دیگر و به صورت بازخوانی متون دینی و یا شبه دینی چون آثار مولانا- نیز در جهت کسب همین هویت از دست رفته و یا به قصد تعریف آن برای دست یابی به آن و گاه به اندیشه ی بازیابی آنچه که به زعم بعضی ها بوده و از دست رفته صورت می گیرد. پس اگر نخواهیم خوشبینانه- و به بیانی دیگر ابلهانه- به خود بباورانیم که هر گز در کویر، تشنه نمی شویم و نیمه شب، خوابمان نمی برد و در قعر دریا خفه نمی شویم، باید از خود بپرسیم که چرا دغدغه کسب هویت در یک جا، آن همه اثر شاخص هنری و سبک و فرم بوجود می آورد و ما هنوز یک اثر برجسته و شاخصی که سزاوار باشد تا معرف اندیشه و سیاق نمایشی ایرانی در جهان باشد نداریم؟
جاده ی رسیدن به جواب را شاید بتوان از جمله ای آغاز کرد که کتاب تئاتر و اروپا بدان خاتمه می یابد: "در تئاتر، بحث هویت فرهنگی همان قدر که با اقتصاد روابط مادی و کاری ارتباط دارد، به این نیز مرتبط است که چه گفته می شود و چگونه گفته می شود". این چه گفتن و چگونه گفتن همان مساله ای است که یونسکو به کنت تینان، منتقد تئاتر آبزورد گوشزد می کند: "نمایشنامه ی ایدئولوژیک، چیزی بیش از به ابتذال کشاندن یک ایدئولوژی نمی تواند باشد".
خلاصه این بحث آنکه به نظر می رسد همه ی هنرمندان بزرگ، سیاستمدارن به نام روزگار خویش بوده اند، و یا از بازیهای سیاسی روزگار خویش اطلاعات جامعی داشته اند. دیگر آنکه این اطلاعات مهم، یک شرط لازم و ناکافی برای ارائه اثر هنری در خور و شایسته است. هنرمند در کنار ایدئولوژی و اندیشه که به سوال مهم چه گفتن پاسخی در خور می دهد، می بایست هنر چگونه ارائه کردن را بیاموزد؛ ورنه تفاوتی با سیاستمدار و اندیشمند ندارد.
![]()
برای زندگی نمیر