خاموشی دریا

1zcihb9.jpgنمی دونم چرا جدیدا اینطوری شدم. چی باعث شده که آشفته بشم. اما می دونم که خیلی ترسش عظیمه. اونقدر که از پس سالها سکوت سیاسیم رو شکستم و دوباره روزنامه نویس شدم.

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

كآرام درون دشت شب خفته ست...

روی سخنم با شماست. با تمام شمایی که دریا ی خروشان و موج انگیز دردها و زخم هایتان اینک خفته است. من نیز سالها چون شما خاموش بودم اما دریاوار... به حضرت خورشید سوگند که، "اینک ِ" گدازان را یارای خاموشی نمی شایم؛ آنک، سزاست که رستم وار، ایران را کشتی طوفان˚ خوری بر بحر ِدسیسه های آگاهان و ناآگاهان بسنجیم و سهراب ِخاموشی ِخویشتن را قربانیِ انتخابی شایسته کنیم. باید که این سکوت یلدایی را به صبحی بهاری لبیک گوییم. من با شما سخن می گویم که چون من شاید سالها کویر انتخابات این کشور را نه در خور درخت رأیی دانسته اید؛ که پاسخ سخنهای خیرخواهانه تان را جز مشت آهنین ِجهل، پاسخی نیافتید. اما بدانید و ایمان بیاورید که اینک، عرصه ای بس دشوار پیش رویمان قرار گرفته. چرا که شرکت نکردن در این دوره ی انتخابات، نه به معنی گرفتن گوشهایمان بر نغمه های ناکوکی است که می شنویم، که اینبار انتخاب نکردن ما، به معنی تایید ناشایستگان، بر مسند حکومت بر ماست. رای آوردن احمدی نژاد در این دوره، بی شک تایید مغولتازیهای سبک سرانه ی او در تمام چهار سالی است که در عرصه های مختلف ریاست جمهوری اش کرده است. درنتیجه سزاست تا او کاملا منصفانه و برحق، این اتفاق شوم را  مهر تایید ملت بر اندیشه ها و کارکردهای خویشتن دانسته و در دوره ی بعدی ریاست جمهوری اش، لشگر مغول ِنا بسامانیهای اندیشه گی اش در ریاست جمهوری را، بکشاند به قله ی ویرانی ایران. اما دریغ که این بار فارس هم جان سالم به در برد و مولانا را توان ِگریختن به عرصه ی امنی، اگرچه در مامن آغوش بیگانه باشد! از طرفی تایید احمدی نژاد، بی شک بسته شدن همیشه گی پرونده ی اصلاحات را در تاریخ این سرزمین به همراه خواهد داشت. اینجا تاریخ دوباره تکرار خواهد شد تا اصولگرایان، همچون رضا خان، با لباس ِدروغین ِجمهوری خواهی، به عرصه بیایند و هیهات که استبداد رضا خانی را این بار نه همت انگلیس و روس، که خاموشی ما رقم می زند هیهات- تا با حضور یکپارچه و همیشگی "کیف انگلیسی" به دستان در انتخابات، انتخابات، همان مجلس فرمایشی شود که استبداد را دوباره به این سرزمین بازگردانَد. از آن طرف بشنوید که رأی نیاوردن احمدی نژاد به عنوان اولین رئیس جمهوری که فقط چهار سال بر اریکه ریاست جمهوری جلوس کرده، یعنی نه ای قاطع به استبداد و تحجر اصولگرایی در ایران. یعنی توهین ِمبرهن، بر همه ی آنها که با شعارهای دروغین، در لباس خدمت به مردم، اقتصاد را بهانه کنند و چهار سال، در خلوتی علنی، موهنانه آن کار ِدیگر کنند.

من خود، دل ِصافی از جریان اصلاحگرایان در ایران نداشته ام و ندارم. اما نه آیا همه ی ما داغداران ِفاجعه ای هستیم که انقلاب شکوهمند و مردمی 57 را با جمهوری که خمینی کبیر برایمان به ارمغان آورد، به بازار ِتحجر های دینی و کژاندیشی هایی کشاند که حتی قانون اساسی را بازیچه ای کرد، که به مغتنم های غریب-آشنایانی چنان تغییر کرد که بی شک، یادآورد "قلعه ی حیوانات" اورول به ذهن ِحتی فراموشکار ماست؟! من باشمایی هستم که خاموشیتان را چون من، رجحان ِفکریتان می دانستید بر آنان که در ویرانه ها، به امید اصلاحات هستند! آیا نه این مقام ِشامخ ِ"خاموشی" که گزیده ایم، و بر آن هزاران تفسیر و تعبیرِ روشنفکرانه، از بزرگان ِعرصه ی ِتفکر، اتیکت می کنیم، ره آورد ِمسافران ِاصلاحات، از میدان مبارزه با استبداد ِمتحجران، در این سرزمین بوده است؟ آیا نه ما بعد از آن انقلاب ِکبیر، اگر نفسی تازه کردیم در هوای جمهوری اسلامی، در دوران اصلاحات بود، با تمام کاستی هایش؟ آیا نه همین رادیکال هایی که امروزیم، آنچنانکه اصلاحات را هم به پشیزی نمی گیریم، پیامد ِآزادی است که از همان جریان ِاصلاحات، کلمه اش را بعد از سالها به گوش جان شنیدیم؟ آیا چنین، اصل ِگیرم به فنا رفته مان را از یاد برده ایم، که سَر ِبازجوییدن به روزگار ِوصلش را نداریم؟ آیا چنان از ریشه جدا مانده ایم که سر نهادن بر تیغ ِبیگانه را صلا گفته ایم؟ اگر به جریان ِاصلاح طلبی شکی هست، در کارکردهای ِجریان ِاصولگرایی که با هم، هم سُخنیم. آیا می خواهید به اینها ثابت کنید که خاموشی ما برابر فراموشی است؟ هیهات من الذله! برخیزید که سیدی دیگر از سلاله ی نبوت، پیام آور ِمهربانی است و فریاد هل من ناصر ینصرنی سَر داده است. و پیش از آنکه در دهان مکنده ی ِاندک داعیه دارن ِ، قدرت در کف ِ، اصولگرایی ِامروز، ذوب شود، شکوفه اش را نسیمی بهاری باشیم تا بشکفد. تا بهار...تا ارمغان ِآزادی، به شاخه های ِسترون ِ تابستان ِ این باغ... چنان با نیزه هامان یاریش کنیم که جرأت فاصله گذاری را، خودش هم اگر روزی بخواهد، یارستن نتواند از شرم. بر خیزید و خرمن ِخاموشیتان را به آتش کشید، که ویرانه ای که سپس این فاجعه خواهیم دید - آنسان که من در آیینه ی آینده ی این انتخابات، در سرزمین خاموشان می بینم- نه خانه ی همسایه هامان را، که خانه ی روح ِتک تمان را بی شک ویران خواهد کرد.

من بوسه می زنم اینک به دستهای آنانکه سالهای پس از جنگ، حماسه ی شهدای هشت سال دفاع مقدس را هنوز از پس غبارِ زمانها، در گوشمان فریاد می کشند، تا به زعم خود، پاسدار خونشان باشند. و همین من وشماها ی ِامروز خاموش، سُخره شان می کردیم به کژرفتاری در این مسیر و تهمت شان می چسباندیم به سوء استفاده و ارضای غریزه ی قدرت طلبیشان از آن نام آوران ِ عرصه ی دفاع از میهن. هیهات که ما از ایشان هم کمتریم، چه که در این خاموشی، فراموش کردیم خون عزیزانی را که به نام مبارک ِآزادی، برای مای ِامروز، کربلای ِآزادی خواهانه ی 18 تیر را رقم زدند و با دست های ِخالی، در برابر باتوم ها و چاقو ها و پنجه بکس های یزیدان زمان، خاموش نگشتند و حسین وارانه ایستادند و دریاوار خروشیدند، حتی در خوابهایشان. و شوخ آنکه با نغمه ی یاحسین به خون آغشته شدند! و هیهات که ما در این خاموشی و این فتنه ای که در ما گرفته است، فراموش کرده ایم، ملالت ِتنفس در بندهایی را که تا هنوز، آزاد مردانی به بهانه ی آزادی به سینه فرو دادند و می دهند. هیهات بر ما از این خاموشی...

بیدار شوید که این دعوت ِامروز، شعار ِدروغینی دیگر نیست که در جو انتخاباتی دیگر، فریبمان دهد تا به پای صندوقها بکشاندمان و دوباره همان آش و همان کاسه...این دعوت شمشیر کوفتن مابین خیر و شر است. اینجا حتی دیگر مساله ی انتخاب، بین اصلاح طلبان و اصولگرایان مطرح نیست! چشمهای خواب آلودتان را باز کنید که این انتخابات، "آری و نه" ای است تنها به اصولگرایان. بیائید ضعفهای اصلاحات را در دولت اصلاحات اصلاح کنیم و در این میانه بی دغدغه ی نام ها، زمستان ِ ناامیدی های ِ یاران ِ موسوی و کروبی را درگرمای ِآغوشمان آب کنیم، تا دوباره شکوفه ی آزادی، نوید ِبهاران باشد در این باغ.

خاموشی دریا را بشکنید...چشم های خواب آلودتان را باز کنید، زمستان رفتنی است. بوی بهار را بشنویم...

طلوع کنیم و صبح شویم...

دریایم و نیست باکم از طوفان

دریا همه عمر خوابش آشفته است

چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش؟...

  این روزها کم می نویسم...فکر می کنم و نریشن های فیلم جدید رو می نویسم...اما هنوز نخشکیدم...از زیادی حرف ها سکوت می کنم...دیدم صفحه مکرر شده، با این مقاله ای که برای نشریه هنرهای زیبا نوشتم پرش می کنم...فقط برای نفس کشیدن...همین...

چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش؟...

حافظ می خوانم هنوز. پیشانی بلند این سرزمین پر شده از نام ادیبانی که سرنوشت ادبیات دنیا را رقم زده اند. من اما قصد ندارم این پیشانی سوابق تاریخی مام وطن را بکوبم بر فرق مخاطبی که قرار است در این نشریه نفسی تازه کند در هوای امید به آینده ای که می تواند صافش رویا کند و  برای ستردن از پلیدیهایش، مشتی بگیراند این حال لعنتی را...

من نمی کوبم...تا دوباره بکوبند بر فرقمان این سوال ملالت آور همیشگی را که چرا سالهاست این ادبیاتمان لااقل(!)، هی درجا می زند...

بر می گردم به کودکی نحسم با روزهای سیاه بارانیش. مرور می کنم صفحه های سانسور شده ی کتابهای گذشته را-در رویای گذشته اینک- و ناخنک می زنم وقتی، به ادبیات آنطرفها که همه چسبانده اند خودشان را به نامهایشان -همه ی همینها که پتک به دست دارند و گاه و بی گاه می کوبند- و هی حنجره می درم که چقدر ریشه های گذشته ی ما بستری است که ادبیات آنها لم داده روی راحتی اش و کیفور می شود. اما صدایی نمی خیزد...بخدک بینواییم گویا در هذیان کابوسی گم شده...و یا بهتر است بگویم صدایی شنیده نمی شود در سرزمین کران....

و حالا واقعا کجاست این پیشنه ی سوابق و چرا راحتیشان را ما خود بستر نمی کنیم؟!

پدر می گوید و همه و همه که هنر، اینجا به کشک هم نمی ارزد و چقدر راست می گفت حالا که درست نگاه می کنم. دور ادبیات را به زور پتکهایی دیگر خط می کشم و می روم تا مهندس شوم. اما گویی کشک، این روزها با هیچ چیز سنجه نمی شود. و این دنیای کشک، دوباره هل می دهد مرا به سمت علاقه ام. این بار اما از دل مردگی و رنجی، که ساقه ی ستبر هنر را می پروراند. اما هنر هم دست کمی از صنعتمان ندارم. کتابفروشیها پر است از کتابهای سپید! می نویسیم و نشریه ها بسته می شوند و کتابها که اصلا فرصت چاپ اندیشه های کوچک ما را ندارند. مایی که انگار هیچ وقت بزرگ نمی شویم. موسیقی را پی می گیرم و سازهایمان در سرمای زمستانی که سوز و سکوت را تنها می شاید می شکند. نقاشیهایم هیچ گاه مخاطبی به خود نمی بیند و سینما که همیشه در گیر صنعتی است که در گرو نمی دانم چه کسانیهاست...

می گویم لااقل دانشگاه عرصه ی بی دغدغه هاست و چند صباحی آنجا از طعن سخره ی بی هنرانی که خرمهره می دانند هنر را راحت می شویم...و بالله که راحت می شویم اینجا که خود درگیر سخره ای دگریم. استادهایمان که مزد می گیرند تا به ما هنر بیاموزند، هنرورزیمان را سخره می کنند! امیدهای تلاشهایمان را به صحرای ناامیدی می کشانند و خداوندا ببین چقدر حقیر شده ایم که باید در نشریه ای دانشجویی عقده هایمان را بالا بیاوریم که ای جماعت با خرد، در کجای دنیا دانشجوی کارشناسی ارشد به التماس استادش می رود تا لااقل آخرین تلاشهای پایان نامه اش را تورقی کند؟! چگونه از دیگران بنالیم که درک مان نمی کنند، حال آنکه آنان که هنر را به زعم خودشان جویده اند، ما را به سخره می گیرند و جویده هایشان را تف می کنند در صورتمان.

من اما جواب سوال بزرگ را فهمیده ام ای پتک به دستان...جواب در پنجه هایتان نهفته است...جوابی که به یاری پتک هایتان عمری است در دهان ما کوبیده اید تا جامه ی فریادش را ریش ریش کند و شولایی شود در عریانی سکوت...

دهانی را که دوخته اید، یارای سرودن ندارد...

جامعه ی هنرمندی که خودش خودش را باور ندارد، ابله است اگر از تیغ نااهلان بر گردن هنرش بنالد....هنرمند امروز چیزی برای گفتن ندارد، چرا که اصلا باور نمی شود...و وقتی اثری از آنان بروز پیدا نمی کند، چگونه می گوییم که افول کرده ایم! و ما رشد نکردیم زیرا پیشینه ی سوابق تاریخی، هرگز کارکردی تحلیلی در این سرزمین نداشته است، تا ضعف و قدرت هایشان شناخته شود و جوانانش بازسرایی کنند تا نو بماند. هماره گفته اند که پیشینه ی تاریخی ما چنین بوده و چنان بوده، و وای به حال آن بدبختی که بپرسد: چنین و چنان یعنی چه! پیشینه ی سوابق تاریخی در این مملکت تنها به درد آنهایی خورده است که می توانند پتکش کنند تا بر سر دیگرانش بکوبند...

آری روی سخن من با شماست، با شمایی که سد بسته اید افکار کهن و پوسیده تان را... اگر تاریخ باشکوه ما اینهاییست که شما به آنها می بالید، این تاریخ بزرگ ارزانی پستوهای ناگرفته تان...و آنک بر شما آیه ای از کاموی بزرگ می خوانم تا بلرزد بند بند بی فکریهایتان...تا آبی شود به خوابگه مورچه های فکرتان :"خوشبخت ملتی که تاریخ ندارد."

و من حافظ می خوانم هنوز...

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست..!

 

ور از این بی خبری رنج مبر...

همه چیز دوباره به هم ریخته است. آسمان از باران حکایتی مگو دارد. بهار به میهمانی فضا، زمستان را یک سر شخم زده....اما ...یکسر آسمان سینه در گرو زمستانی سرد می سوزد از سرما...
 

جمعه میهمانی بهار را لبیک می گوییم و به هوای گریز از زمستانی که در سینه مان لانه کرده و گردش فصل ها را نمی شناسد، ابلهانه می زنیم به کوهها....راننده طرفدار میر حسین است:

"ملت کونشون تو اول انقلاب می خارید....اونام کردن توش و حالام می گن تکونش بده...."

گریزی نیست...ما یکسره در خویشتن مانده ایم و از خویشتن می سوزیم...هشت ساعت پیاده روی ...و برفها که نگاه را نوازش می کنند، آرام می گیرم که :"برف نو سلام ...سلام...شنبه چون جمعه، پار چون پیرار ...نقش هم رنگ می زنند ایام...." امامزاده داوود...اما حیف که "همه ی عمر دیر رسیدیم..." خنده مان خونی است...

بازیگرا درست سر تمرین نمی آیند و ما همچنان در آستانه ی گریز از این حرکت فرهنگی مردد مانده ایم و جامه ی غنیمت لحظه های نابمان را به بطالت آلوده می کنیم...

هوا می بارد و موسیقی هایی که جدیدا می شنویم همه مارا به گذشته های کور و رنجور می برند و لبخند هایمان را چرک بند زخمهای درون می کنند...دستمان به نوشتن آلوده نمی شود...هوای مهدی مهرافروز کرده ایم....بودجه ی فیلممان آماده است اما فیلمنامه راغبمان نمی کند تا لااقل کاری به او هدیه کنیم و خدا شاهد است که در تمام عمر دوستش داشتیم و نه مرده خوریم...

و زخم های من همه از عشق است....عاقبت این ایام نکویی که می رود به نیستی چیست...آی ای ازحام کوچه ی خوشبخت....دریچه ای...

سخن رنج مگو....جز سخن گنچ مگو...