و درخت صبور و سخت بر زمين ايستاده بود

... و درخت صبور و سخت بر زمين ايستاده بود

همچنان در برابر باد و باران...

 

گنجشكي آرام و نرم

از آسمان بر شاخه هاي درخت فرود آمد.

چونان كه پري بر كوهي...

گلويي صاف كرد

بهار را ترانه اي گفت.

و از شوق ترانه در خويشتن مي سوخت.

خرمن جهان چگونه مي شنيد

آتش ترانه اش را؟!

نمي دانست!  

 

بادها بر ابرها لغزيدند...

و باران اشكي شد كه بر گونه اش لغزيد.

گنجشك تكاني به خويشتن داد

پرهايش را مرتب كرد و آماده ي پريدن شد

آنگاه رو به درخت كرد و گفت:

"مرا ببخش اي درخت كه از تو جدا مي شوم

مرا ببخش..."

 و پرواز كرد...

 

نه افزوده بر او چيزي درخت و نه سوده

نه آزاري بر شاخه هاي سختش رسيده و  نه كاسته...

 

... و درخت صبور و سخت بر زمين ايستاده بود

همچنان در برابر باد و باران...

شادمانی بی سبب

هلهله و هیاهو خیابانهای شهر را شبیخون زده.

بهار را بهانه کرده اند مردمان به شادیشان.

شهر غریق شادمانی مردمان است...

 

من اما سیگاری می گیرانم

از فراسوی پنجره ای که دیوار  اتاقم را گشوده است

و غمی بی سبب حجم اتاقم را تنگ تر کرده است...

 

پدرم می گوید:

"چرا از شادی مردمان غمگینی؟

بهار چگونه زمستانت را شخم نمی زند؟!"

و صدایش در هلهله ی مردمان گم می شود...

 

من این شادمانی را بی سبب می دانم...

چرا که از دور دستها

زمستانی می بینم که باز می گردد.

آری این شادمانی

 بی سببی است مرا..

که زمستانی نه در دور دستها

که در درون ما می بینم...

 

پنجره را می بندم...

یکسره اتاقم دیوار می شود...

نقطه ی کور!

خیال است...می دانم...

       -اما نه همین خیال سترگ را زیسته ام من؟!

نمی دانم...!

***

سقراط - نه در کتاب

                که در برابر چشمهایم- می گوید:

      - "مکعب و دایره فی نفسه زیبایند"

***

به گمانم "خیالی" بود....آن روز پرنور

که آفتاب کویر...زننده و بی حیا بر ما می تابید.

آنقدر که کیفیت نور را در برابرمان ادراک نمی کردیم.

به گمانم همان روز بود...شاید...

که دستهای تو از من جدا شد...نمی دانم...

***

مکعبی بر دیوار اتاقم می کشم.

عینک را که از چشمان خسته ام بر می دارم...

مکعب بی نهایت می شود و در هم می رود.

خسته است چشمهایم آنقدر

                                      -بی تو-

مکعب نقطه ای می شود بر دیوار.

***

باد گرم کویر به خلسه ام می برد.

تو از من دور می شوی.

آنقدر راحت که گویی قاصدکی در باد...

                          رقصان بودی در چشمهایم...

***

دایره ای بر دیوار می کشم.

عینک را که از چشمان خسته ام بر می دارم...

دایره بی نهایت می شود و در هم می رود.

خسته است چشمهایم آنقدر

                                      -بی تو-

دایره نقطه ای می شود بر دیوار.

***

گرم است اینجا هوا...

من در خلسه ای گم شده ام.

و تو هر زمان از من دور تر می شوی.

-تازه در خیالی که زمان ندارد!

و آفتاب زننده چشمهایم را

در جستجوی تو خسته تر می کند.

بر دوش من سنگینی سالها و قرنهای جستجوست...

خسته گیم را چرا ملامت می کنند؟!

***

فلسفه یکسر بهانه ایست...

              که فقر عشق را ماله می کشد.

من سرگرم می کنم خودم را

با مکعب ها و دایره ها...

 و زیباییهای فلسفه های بی تو...

***

آنقدر دور شده ای حالا در خیالم

که نقطه ای می شوی بین  زمین و آسمان.

هیجان من به اوج می رسد...

تا من فرو ریزم در خیال...

و نزول کنم به زمین کلمه.

من اینک تصویر ثابتی دارم از تو در زندگیم...

که هر جا می روم نقطه ای می بینم بین زمین و آسمان...

این زیباترین تصویر جهان است.

***

من ثروتمند می شوم.

-اما بی تو فقیرم. باور کن...-

و خسته که عینک را در می آورم از چشمها...

جهان مکعب ها و دایره ها نقطه ای می شود...

                                                     بین زمین و آسمان.

این زیباترین تصویر جهان است!