خیال است...می دانم...
-اما نه همین خیال سترگ را زیسته ام من؟!
نمی دانم...!
***
سقراط - نه در کتاب
که در برابر چشمهایم- می گوید:
- "مکعب و دایره فی نفسه زیبایند"
***
به گمانم "خیالی" بود....آن روز پرنور
که آفتاب کویر...زننده و بی حیا بر ما می تابید.
آنقدر که کیفیت نور را در برابرمان ادراک نمی کردیم.
به گمانم همان روز بود...شاید...
که دستهای تو از من جدا شد...نمی دانم...
***
مکعبی بر دیوار اتاقم می کشم.
عینک را که از چشمان خسته ام بر می دارم...
مکعب بی نهایت می شود و در هم می رود.
خسته است چشمهایم آنقدر
-بی تو-
مکعب نقطه ای می شود بر دیوار.
***
باد گرم کویر به خلسه ام می برد.
تو از من دور می شوی.
آنقدر راحت که گویی قاصدکی در باد...
رقصان بودی در چشمهایم...
***
دایره ای بر دیوار می کشم.
عینک را که از چشمان خسته ام بر می دارم...
دایره بی نهایت می شود و در هم می رود.
خسته است چشمهایم آنقدر
-بی تو-
دایره نقطه ای می شود بر دیوار.
***
گرم است اینجا هوا...
من در خلسه ای گم شده ام.
و تو هر زمان از من دور تر می شوی.
-تازه در خیالی که زمان ندارد!
و آفتاب زننده چشمهایم را
در جستجوی تو خسته تر می کند.
بر دوش من سنگینی سالها و قرنهای جستجوست...
خسته گیم را چرا ملامت می کنند؟!
***
فلسفه یکسر بهانه ایست...
که فقر عشق را ماله می کشد.
من سرگرم می کنم خودم را
با مکعب ها و دایره ها...
و زیباییهای فلسفه های بی تو...
***
آنقدر دور شده ای حالا در خیالم
که نقطه ای می شوی بین زمین و آسمان.
هیجان من به اوج می رسد...
تا من فرو ریزم در خیال...
و نزول کنم به زمین کلمه.
من اینک تصویر ثابتی دارم از تو در زندگیم...
که هر جا می روم نقطه ای می بینم بین زمین و آسمان...
این زیباترین تصویر جهان است.
***
من ثروتمند می شوم.
-اما بی تو فقیرم. باور کن...-
و خسته که عینک را در می آورم از چشمها...
جهان مکعب ها و دایره ها نقطه ای می شود...
بین زمین و آسمان.
این زیباترین تصویر جهان است!
