این باد شرجی، از دورهای گم، چه غربتی می وزاند به ما... یکسره غریب و بیگانه می کند نگاهم را با این حوالی غصه که دایم مجال غزل است...غزلبغضهای آواره که راه بر حنجره می بندند، تا تنگنای نفس. بر این درخت واره ها – سایه های بی درخت- مرثیه ها باید خواند...از هنوز های پری قرن ها تا هنوز های همیشه... در این غزل شکسته چه جای نالش از بهت مکرریم است که قدمتش از من نیز می گذرد و می رسد به دور ها، گم ها، تا بی زمان زمین، تا سیلان رقصواره های عدم. وزن این بهت از میزان غزلم گذشته است. ازینگونه له می شود دلم در قفسیش که خدا از خلقتش آفریده اش. من چه تهوع بدی دارم از این ماجرا و این سیگارهای همیشه...

بهتم گرفته بارها از شاعری که می گفت اگر من جای خدا بودم...من اما در این جمله تا از اگر بگذرم، بارها سوخته ام پرهای تحملم را...و خدا به راستی که عجب صبری دارد...! بر این سایه های بی درختی که از جهل فسرده اند لاله های سرخ را و به جهل خویشتن هماره بی گناهند. من چه تهوع بدی دارم از این ماجرا و این سیگارهای همیشه...

هنوز هفته ای از آن لذت شباهنگام نگذشته که رسیدیم اینگونه بی محابا به مرز فاجعه. همین دقیقه های نزدیک بود که از لذت مقدمه ی "بیداد" به محمد صلا زدم که "مشکاتیان" برای همین یک کار هم که شده بی شک به بهشت می رود. و چند روز بعد از این در ثانیه های نغمه آلود دیگری مکررا به جواد. و دیروز این فاجعه رقم خورد. به مخبر پاسخم این بود: در پیش این فاجعه، 23 خرداد برایم به یک شوخی بدل شد! نمی دانم بخاطر این خبر تشکر کنم یا نفرین... من چه تهوع بدی دارم از این ماجرا و این سیگارهای همیشه...

تا کی راه بر عبور علاقه می بندند، بر نور سد می بندند و آواز را در حنجره ها دستبند می زنند...؟! ای تف بر این جهل ... خدایا من چه ناکوکم این روزها... و چرا بلند نمی شوم از این کابوس لعنت...این دست شوم کدام نابلد است که دست بر نمی دارد از سر این نت ناکوک و پیوسته آرشه می کشد بر فرقم. من چه تهوع بدی دارم از این ماجرا و این سیگارهای همیشه...

کمرمان اگرچه شکسته اما همچنان سربلندیم از حضور استاد و جادوی بی ابطالش که با "آه باران" نیز باده تر مان کرد از می. وگرنه بر این سنگلاخ مداوم و پاهای تاول زده چه جای صبر...چه واژه کثیف و تهی از معنایی...تف بر این لحظه ی کشداری که از قرنها هم گذشته است و من چه تهوع بدی دارم از این ماجرا و این سیگارهای همیشه...

دقیقه ی سحرگاه در کدام کنج این ساعت خوابیده است که من از این کابوس شباهنگام برخیزم و به خورشیدی که آب می کند این کابوس را نماز برم؟

 

این شعر ابتهاج اما امیدم می دهد به این ماندن در لابلای این هنوزهای همیشه...

زندگی

چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
 به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی ؟
 چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد
هوا بد است
 تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
 دل تو وا نمی شود
تو از هزاره های دور آمدی
 در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
 در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
 چه دارها که از تو گذشت سربلند
 زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه من
 هنوز آن بلنددور
 آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور
 کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
 سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
 رو نهی بدان فراز
 چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه شکسته ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
جنان نشسته کوه درکمین دره های این غروب تنگ
زمان بی کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
 که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست

                                         زنده باش