سفر به توبه های هاروت و ماروت...

گل-بوسه ای بر درخت زمستان زده ی لبانم می کارد...
پدر(!) و می گوید:
آفرین...بالاخره آدم شدی...!
سوز می آید هنوز...
از پنجره ای که تو را برد یک شب تابستانی...
و من که از پاییز ناگهان رفتنت فرو ریختم...
و خاطراتت که با برفی از آسمان عروج تو می آمد
و می نشست بر گلهای قالی اتاق دلم...
خاطره ای که دستهای گرممان در هم
- سرما زده اینک و بی تحرک...ها...ها...! –
شور تو در هیزمم زبانه می کشید.
من عصیان می کردم...
من فریاد می زدم...
من عادت می شکستم...آنقدر که...
مرا فرشته می خواندی...
من از دروغ حرفی نمی زنم...به خدا آرام می شدم...
درست مثل بهاری که می رود
درست مثل پاییزی که می آید
و درست مثل زمستانی که لانه می کند
هنوز سوز می آید...
اتاقم بسان چاه بابل است
که اینسان هر زمان با تیک تاک ساعت
من صدای ضجه های هاروت و مارت را می شنوم
و فریاد می کشم...
فریاد می ...
فریا...
اینک اما بعد سالهایی که تو رفته ای
و این زمستان که مانده است و تنگ کرده حجم اتاقم را
من خوب می خورم...
من خوب رفتار می کنم...
من خوب....آنقدر که...
گل-بوسه ای بر درخت زمستان زده ی لبانم می کارد...
پدر(!) و می گوید:
آفرین...بالاخره آدم شدی...!


برای زندگی نمیر