مجله-شعر

ستم شتا کشیدم که بهار خواهی آمد

خم می ذخیره کردم که بکار خواهی آمد

همه آهوان صحرا، سر خود نهاده بر كف

به اميد آنكه روزی، به شكار خواهی آمد

به لبم رسيده جانم، تو بيا كه زنده مانم

پس از آنكه من نمانم، به چه كار خواهی آمد ؟

كششی كه عشق دارد، نگذاردت بدينسان

به جنازه گر نيايی به مزار خواهی آمد!...

به یک آمدن ربودی، دل و دین و عقل و هوشم

چه کنی اگر به دینسان دو سه بار خواهی آمد

حکیم ابوالحسن یَمین‌الدین امیر خسرو دهلوی از شاعران پارسی‌گوی هندوستان است. او در سال ۶۵۱ (هجری قمری) در پتیالی هند زاده شد و به سال ۷۲۵ (هجری قمری) در دهلی درگذشت. وی ملقب به سعدی هند و تخلص او "طوطی" است. امیرخسرو بر زبان‌های فارسی، عربی، ترکی و سانسکریت تسلط داشت. امیرخسرو به نظامی گنجوی اعتقادی تام داشت و به تقلید او خمسه‌ای ساخته‌است.

این شعر را در یکی از بدترین لحظات زندگیم شنیدم. و جالب اینکه همان موقع احساس فوق العاده ای نسبت به آن داشتم. پس زیبایی موسیقی و شعر و هنر، همه اش بر نمی گردد به موقعیتی که اولین بار با انها برخورد می کنیم.

مجله-نقاشی


نمی دونم چرا نقاشیها اینجوری ناجور شد. اگه شد دوباره پیداشون می کنم و می ذارمشون اینجا تا لذت ببرینو روح آدمو جلا می دن...!

مجله-موسیقی

همه چیز از ترانه ی The power of loveشروع شد که اشتباها در یک کاست selection ضبط شده بود. کاستی که عاشقش بودم و تنها اهنگیش که گوش نمی دادم همین آهنگ بود. اشتباها یکبار آن را در اتوبوس که به سمت شاهرود می رفت شنیدم. فریاد من در اتوبوس(!) آغاز ماجرایی شد که با کارهای سلن دیون رابطه برقرا کنم. بعدها فهمیدم سلن دیون –که دست کمی از افتخاری در خواندن آهنگهای دیگران ندارد!- این ترانه را از روی لارا برانیگن خوانده است. اما تفاوت ره از کجاست تا به کجا. البته در خوبی صدای سلن شکی نیست. اما هرگز زیباییهای صدای لارا و همچنین تواناییهای آن را ندارد. آن صدای خش دار که تا حد شجریان می تواند اوج بخواند و ...چه بگویم. فقط باید این آهنگ را مثل من در غروبی آن هم کنار ساحل دریای بابلسر بشنوید تا پرواز روحتان را تجربه کنید..

Laura Branigan (July 3, 1957 – August 26, 2004)

خواننده و ترانه سرا و بازیگر مشهور آمریکایی بود. او ایتالیایی و ایرلندی تبار بود. در سال 1982 با موفقیت کاست "Gloria" در آمریکا مشهور شد. اما در دنیا با آثار بعد از آن مثل  " Self Control", "Solitaire" و "How Am I Supposed to Live Without You". معروف است. او همچنین در فیلمها نیز ترانه هایی را خوانده است.

آثار

آثار گردآوری شده


جوایز

Year

Award

Category

Song

Result

1982

Grammy Awards

Best Pop Vocal Performance - Female

"Gloria"

Nomination

1983

Grammy Awards

Album of the Year

"Imagination" (Flashdance soundtrack)

Nomination

1983

Grammy Awards

Best Soundtrack

"Imagination" (Flashdance soundtrack)

Won ^

1984

Grammy Awards

Best Soundtrack

"Hot Night" (Ghostbusters soundtrack)

Nomination

1984

American Music Awards

Favorite Pop/Rock Female Video Artist

"Self Control"

Nomination

1984

Tokyo Music Festival

Grand Prix Award for Best Vocal Performance

"The Lucky One"

Won

و جوایز بین المللی بیشمار که حجم مجله را بالا می برد.

موقع ترجمه این قسمت گریه ام گرفت! آدم باید زیبایی کار این آدمها را حس کند تا ببیند چقدر نوشتن این قسمتها سخت است. او در منزل شخصی اش در Long Island, واقع در نیویورک فوت کرد. در اثر یک بیماری ناشناخته ی مغزی که مدتی به آن دچار شده بود و بطور ناگهانی. لارا سوزانده شد و خاکسترش بر فراز Long Island Sound پخش شد.


مجله-سینما

  لارس فون تریر پیشتر از اینها با احمقها و دگما 95 به من ثابت کرده بود که یک سینماگر فوق العاده است. و حالا فیلم 2009 ش به نام Anti Christ یا مسیحاستیز. یک شاهکار مسلمه. و جالبه اینو تو شرایطی می گم که هنوز فقط نصف فیلم رو تونستم ببینم. پرولوگ فیلم به کل تجربه های تاریخ سینمای ایران – منهای یه تعدادی از فیلمسازاش- می ارزه. واقعا با تصاویرش جادو می کنه. و جالب اینه که تا الان فون تریر رو فیلمسازی می شناختیم که انگار خودش را مجبور کرده که کیفیت بصری فیلمهاش رو نابود کنه. با زومهای ناگهانی و گرین های تصویر، کاتهای بی قاعده و ....در واقع فکر می کردم راز تریر اینه که چون انقدر روایت رو بلده، کیفیت بصری رو به صفر برسونه تا بتونه روایتش رو به رخ تماشاگر بکشونه. مثلا در داگویل کل فیلم رو در یک استودیو و با خط کشی هایی شبیه پلان های نقشه کشی منازل می سازه و انقدر روایت قویه که تقریبا یک ربع که از فیلم می گذره همه ی اینها رو فراموش می کنی. اما حالا چی باید بگم؟ این فیلم دیگر اصلا فیلم روایت نیست. یک فیلم شاعرانه به تمام معنا. یک شعر سینمایی که روایت در اون به کمترین حد خودش یعنی ایجاد انگیزه برای ایجاد فضاهای بصری تقلیل پیدا کرده. مسیحا ستیز یک آبی-کیشلوفسکی- دیگر است. تو داستانی نمی خوانی تا با درک ماجرا از فیلم لذت ببری، تو چینشی از نماها و تصاویر را در کنار هم می بینی تا وارد یک فضای ناشناخته ی شعر گونه بشی و آنچه را شخصیت فیلم احساس می کند، احساس کنی و نه فقط اینکه بفهمیش! دعوت می کنم این فیلم را ببینید. البته از همین الان هشدار بدهم که از این فیلم هیچ چیزی سر در نخواهید آورد. مثل همه ی آنها که از بوف کور چیزی سر در نیاوردند. اما بی شک اگر به قصد لذت و نه انتقاد(!) فیلم را ببینید، احساس عظمی را تجربه خواهید کرد. به نظرم هیچ وقت نظر یک سری از دوستانم را که با فیلم هایی که من با آنها زندگی می کنم، لذتی نمی برند، نخواهم پذیرفت، چرا که من هیچ گاه فیلم نمی بینم که از ان چیزی یاد بگیرم. اندیشه ی بشر در اثر پیشرفت به جایی رسیده که او را به قعر یک اتم و ژرفای کیهان می بره، اما هنوز نفهمیده که نباید همنوعش رو اذیت کنه و ... پس فهم، مایه ی نجات نیست....مثل من فیلم ها رو برای احساس کردن موقعیت های دیگران و تجربه کردن احساسهای اونها ببینید؛ و ..مسیحا ستیز رو!

مجله-تئاتر

در هنگام آماده سازی،

بازیگر در حال تجربه کردن است

و در حال اجرای تئاتر،

تماشاگر است که در حال تجربه کردن است.

هنوز هم باور دارم که مشکل تئاتر(و سینما و ...) ی ما در ایران، در ابتدا به وضعیت هنرمند بودن هنرمندانش برمی گردد و در مراتب بسیار پایین تر به وضعیت سیاسی. هنوز هم باور دارم که ذهنیت نود درصد هنرمندان ما در این عرصه ی پر خطر این است که یک شبه ره صد ساله را بروند و بدون تحمل هیچ رنجی، گنج مقبولیت عامه را به توبره ی خود کنند. هنوز هم باور دارم که علاقه مندان به این عرصه از فقدان این شناخت و شعور، که لذت تئاتر، رنج آن است غافلند. و هیچ وقت یادم نمی رود، آن همه زحمت ها و وقت ها و انرژی ها و فرصت ها و ... در برابر تنبلی و بی عاری و دیر کردن و کتابی بودن و ...زانوان ادیپم درد می کند هنوز...

مجله-داستان

چشمانش برقی زد و  پرسید: آیا وقتی به آنها وحشیانه تجاوز می شد، تو را صدا نکردند؟!

اینگونه شیطان بر خدا پیروز شد...


مجله-سیاست

سیاوش گم شده

می گویند اسطوره سیاوش در فرهنگ و ادب پارسی، ریشه در آیین های بدوی دارد که به نقل از بیضایی در ریشه یابی درخت کهن، آن را مربوط به آیین های باروری و کشاورزی می داند. قربانی کردن و خون ریختن برای رویش دوباره. فرهنگی که باور آن از اعتقادات مردم ما به کلی رخت بر بسته است...!

بی شک در جریان هر جنبش اجتماعی به شهادت تاریخ، اعتلای معدل اندیشه گی ملت و خصوصیات بارز پیشروان، شرط لازم و کافی است. آنچه در جریان حماسه ی بیست و سوم خرداد برایم جالب است، این است که ملت به باور درستی رسیده بودند اما قهرمانها از شرایط قهرمانی دور بودند. سیاست نادرست سکوت موسوی و حماقتهای فاحش کروبی به اسم شجاعت(!) بارزتر از آن است که به آنها بپردازم. خنده ام از مدعیانی است که عمری خود را سردمدار یک جریان بزرگ معرفی کردند و به چه راحتی خودشان را به سخره گرفتند. من نمی دانم چقدر مقوله ی "حب نفس" برای امثال "حجاریانها" مهم است که به بهانه ی آن و شکنجه ها تن به هر کاری دادند و با بی وقاحتی کارهای یک عمر خود را زیر سوال بردند؛ بی دغدغه ی این که یک پیشرو، یک فرد نیست و اگر اشتباهی کرده، اشتباه جماعتی را بر دوش خود می بایست کشید. من نمی دانم چه چیز حجاریانها، خاتمی ها، موسویها و ... از امثال چگوآرا، گاندی، لورکا، ماندلا، مصدق، گلسرخی و ... برتر و رنگین تر است که در هر موضعی راه سکوت پیش می گیرند و پشت ملت را خالی می کنند به بهانه ی سیاست داشتنها و شکنجه ها و ...

شنیده ام یک دانشجو در چنین فضای رعب و وحشتی، دست از جانش شسته– و  خدا می داند که همین است- و با شجاعت کامل می رود پیش رهبر و حرف هایش را می زند و حتی به او انتقاد می کند. به نظرم سکوت و عقب نشینی پیشروان، اگر هم حرکتی سیاسی است، حرکتی احمقانه و غلط است و می بایست تغییر پیدا کند. اسفا که عمری تاریخ از قهرمانانی می نالید که ملت، پشتشان را خالی کردند و در این حادثه ی عجب، ملتی را می بیند که قهرمانانش، پشتشان را خالی می کنند! کاش قهرمانان ما همچون این دانشجوی عزیز، می فهمیدند که می بایست اسطوره ی سیاوش را باور کنند.