شکست مفهومی کلیدی و قابل تامل است. دوست دارم در این پست، کمی در مورد آن حرف بزنم. اولین مساله ی قابل طرح در باب این موضوع این است که شکست یکی از اتفاقات بزرگ زندگی است و همه ی آدمها دیر یا زود در زندگیشان آن را تجربه می کنند. اما در قبال این عمل، عکس العمل های متفاوتی را در زندگی خود و دیگران جستجو کرده ام:

دسته ی اول شکست ها را نمی پذیرند و به کل مورد تردید قرار می دهند. به بیانی خودمانی، طرف، اصلا قبول ندارد که شکست خورده است. البته این دسته از انسانها خودشان به دسته های بسیاری تقسیم می شوند. ضعیف تران، کبکهایی اند که برای پنهان شدن، سرشان را در زیر برف دین می کنند. یعنی بر این باورند که این شکست ها حکمت بوده و اصلا لازمه ی زندگی آنها بوده و در چنین باوری در باب مال باخته چگونه می توان گفت که شکست خورده است؟ در باب ظالم نیز روز آخرتی هست و او جزایی ده ها برابر زجری که به مال باخته تحمیل کرده در آن دنیا خواهد چشید و از این رو نیز خیال مال باخته می بایست راحت باشد و نپذیرد که شکست خورده است. روشنفکرترها به عرفان و روانکاوی و هیپنوتیزم و انرژی و....روی می آورند و بدین حربه ها به خود می باورند که این توانایی را دارند که نقاط تاریک زندگیشان را به کل محو کنند و بدین ترتیب از نظر آنها نیز شکستی رخ نداده است. از این دسته های فرعی می توان به همین ترتیب ادامه داد که فعلا حضور ذهن ندارم و اگر کسی گروهی دیگر را هم می تواند نام ببرد در بخش نظرات بنویسد تا در اینجا لحاظ کنیم.

اما در باب این دسته می خواهم خاطره ای را تعریف کنم. این خاطره مربوط به زمانی است که برای ساختن فیلمی درباره ی اعتیاد، مدتی در لباس یک معتاد، در جلسات N.A شرکت می کردم. یادم هست که هر جلسه با این عمل آیینی شروع می شد که همه می بایست خود را معرفی می کردند با جمله ای بدین مضمون: "من مجتبی، یک معتاد هستم". اولها جذابیت آیینی این جمله مثل کودکی که برای اولین بار نماز می خواند، و یا غریبه ای که در مراسمی آیینی شرکت می کند مرا جذب خودش کرد. بعدها وقتی در این مساله تامل بیشتری کردم چیزی به ذهنم زد که نمی دانم بوجودآورندگان این کلاسها در این بحث واقعا به همین مساله فکر کرده اند یا نه. با خودم فکر می کردم یکی از مشکلات اساسی معتادان در مساله ی ترک اعتیاد و فرو رفتن بیشتر در آن، این باور دروغین است که به خودشان تلقین می کنند ما معتاد نیستیم و تفریحی چیزی را مصرف می کنیم و هر موقع هم این توانایی را داریم که آن را مصرف نکنیم. پس پذیرش اینکه من معتاد هستم، اولین - و به نظر شخصی من در تحقیقات آن چند ماه- مهمترین قدم به سمت ترک اعتیاد است. به همین قیاس، هر نوع توجیه و دلیل آوری- که خاصیت ذاتی هر انسانی است- در زمینه اینکه من شکست نخورده ام، نوعی خودفریبی و نشانه ی ضعف است. تمثیل این مساله آن است که انسانی در مقابل شما بایستد و بگوید که این توانایی را دارد که دیگر هرگز آب نخورد! و به هزار ترفند و علم و هنر و دین و غیره دستاویز شود که توجیه کند این مساله کاملا منطقی است. شکست خوردن مثل آب خوردن از خواص ذاتی انسان است و بی آن انسان همان حکم شیر بی یال و دم و اشکم است. نتیجه آنکه پذیرش شکست، نقطه ای طلایی در زندگی انسان است. نقطه ای که هر انسانی باید آمادگی رسیدن به این نقطه را خواه ناخواه در زندگی اش به دست آورد. پرتگاهی که یک سویه ی آن اشاره به پرواز، و سویه ی دیگرش اشاره به سقوط و ویرانی است.

نقطه ی ویرانی در پرتگاه شکست، یعنی در نقطه ای که انسان پذیرفته شکست خورده است، افول در سراشیبی یاس و نا امیدی است. یعنی پذیرشی دیگر و اینبار به اینکه چقدر او بد شانس است و تقدیر او چنین رقم خورده و گریزی از این تقدیر نیست. اینان مقهور شکست می شود و از شکست فرو می ریزند.

نقطه ی پرواز اما،...سلحشورانی که شماره بر می دارند شکست هایشان را صبورانه، نیشخند می زنند حریفانشان را، بازیشان را خراب نمی کنند و می گذارند خنجر تا انتها کار خود را بکند. اینان در حوادث سخت، به شکستن دست و پایی از خود قانع نمی شوند. نه التماسی و نه دعایی و نه جادو و درمانی. با هرشکستی به استقبال مرگ می روند. و مطمئن هستند که هیچ مرگی نقطه ی پایان نیست. و باور دارند که یین به یانگ می انجامد. رکاب دوباره بالا می رود و شب دوباره روز می شود. هستی را خط دوسر نمی دانند؛ چرخه ای که در گردش است. پس قلندرانه می میرند و آرام و محکم، چشم در چشم حریفی که برتخت نشسته و لغز می خواند می نگرند. سختی های سترگ را بیشتر می پسندند، حرفان قلدر را دوست تر می دارند؛ چرا که میدان نبرد را فراخ تر می کنند. همیشه این حکایت بایزید را از این منظر دوست داشتم که وقتی سختی برایش پیش می آمد می گفت: خدایا نان دادی، خورش را هم بفرست...

 

آری، اعتراف می کنم که شکست خورد ام. افتخار می کنم که شکست خورده ام! چرا که این آموزگار، کینه های پنهان شما را بر من آشکار کرد. خنده ها تان اما زجرم نمی دهد. سخره هاتان در من کارگر نیست. رقصهاتان را در سینه همراهی می کنم. هیهات که اشکهایم را نخواهید دید. این کویر را دیوانگان در انتظار بارانند. هیچ نمازی بر این آسمان کارگر نیست. و خدای این کویر سالهاست که مرده است. من ایستاده ام. هیچگاه انقدر قدرتمند نبوده ام. آنچه که مرا نمی کشد، قویترم می سازد. دستها و پاهایم بسته. اسیر خنده های موزیانه ی فتحتان بر لب، بر فراز بزرگترین پرتگاه شکستم. هیهات که چشمهایم را نبندید و شرابی به من ننوشانید. ثانیه های این مرگ را می خواهم هوشیارانه مزه کنم. این دریای بیکران زهر را می خواهم قطره قطره بنوشم. چرا که این لذت را روزی به شما خواهم چشانید....عظیم تر...هزاران هزار بار عظیم تر...