و درخت صبور و سخت بر زمين ايستاده بود
... و درخت صبور و سخت بر زمين ايستاده بود
همچنان در برابر باد و باران...
گنجشكي آرام و نرم
از آسمان بر شاخه هاي درخت فرود آمد.
چونان كه پري بر كوهي...
گلويي صاف كرد
بهار را ترانه اي گفت.
و از شوق ترانه در خويشتن مي سوخت.
خرمن جهان چگونه مي شنيد
آتش ترانه اش را؟!
نمي دانست!
بادها بر ابرها لغزيدند...
و باران اشكي شد كه بر گونه اش لغزيد.
گنجشك تكاني به خويشتن داد
پرهايش را مرتب كرد و آماده ي پريدن شد
آنگاه رو به درخت كرد و گفت:
"مرا ببخش اي درخت كه از تو جدا مي شوم
مرا ببخش..."
و پرواز كرد...
نه افزوده بر او چيزي درخت و نه سوده
نه آزاري بر شاخه هاي سختش رسيده و نه كاسته...
... و درخت صبور و سخت بر زمين ايستاده بود
همچنان در برابر باد و باران...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۷ ساعت 14:1 توسط مجتبی دهدار
|
برای زندگی نمیر