... و درخت صبور و سخت بر زمين ايستاده بود

همچنان در برابر باد و باران...

 

گنجشكي آرام و نرم

از آسمان بر شاخه هاي درخت فرود آمد.

چونان كه پري بر كوهي...

گلويي صاف كرد

بهار را ترانه اي گفت.

و از شوق ترانه در خويشتن مي سوخت.

خرمن جهان چگونه مي شنيد

آتش ترانه اش را؟!

نمي دانست!  

 

بادها بر ابرها لغزيدند...

و باران اشكي شد كه بر گونه اش لغزيد.

گنجشك تكاني به خويشتن داد

پرهايش را مرتب كرد و آماده ي پريدن شد

آنگاه رو به درخت كرد و گفت:

"مرا ببخش اي درخت كه از تو جدا مي شوم

مرا ببخش..."

 و پرواز كرد...

 

نه افزوده بر او چيزي درخت و نه سوده

نه آزاري بر شاخه هاي سختش رسيده و  نه كاسته...

 

... و درخت صبور و سخت بر زمين ايستاده بود

همچنان در برابر باد و باران...