برای شیر گرسنه، جانور، طعام محسوب می شود؛ چه والدین او باشد و چه فرزند. این فطرت شیر است.

ونیز عده ای براین عقیده استوارند که فطرت موجودات لایتغیر است. البته گروهی نیز بر این عقیده اند که فطرت موجودات نیز بر اثر آموزش تغییر می پذیرد.

نابازیگر در تئاتر، حکم همین شیر وحشی را دارد که عده ای از کارگردانان معتقدند نمی توان آنها را تغییر داد و عده ای دیگر معتقدند که اگر تئاتر مدعی است که بر مردم عامه تاثیر می گذارد، چگونه نمی تواند بر نابازیگر تاثیر بگذارد؟

حالا تا اینجای ماجرا را داشته باشید. عده ای نیز معتقدند که این بحثها مال شکم سیران است و اصلا زندگی بدون این بحثهای افلاطونی و ارسطویی، خیلی راحت به مشیر خود ادامه می دهد. اما باید گفت وقتی دریا آرام است، این امید می رود که با تخته پاره ای نیز حالا اگرچه به هزار مصیبت خود را به ساحل نجاتی برسانی. همه ی مصیبت آنجایی آغاز می شود که طوفانهای ناو شکن وزیدن می گیرد. این دعوا نیز که یاد شد، تا جایی که خفته در ساحل سلامت باشی و نمایش معمولی و جنگ گونه راه انداخته ای، یا پول داری و به تبع انواع بازیگر حرفه ای و امکانات دیگر، همان حکم شکم خالی و آروغ فندقی را دارد. اما وای از آن روز که سه ماه خون جگر بخوری برای یک کار یک هفته ای و برسی به شب اجرا....

وای از آن روز که سیرک باز، شیر وحشی را پس سالها عمر هدر دادن و خون جگر خوردن، آداب موال رفتن بیاموزد و برسد موعد امتحان در سیرک. آن زمان که می بایست سر در دهان شیر کند...و فرض کنید که آن روز، نگهبان که از دست صاحب سیرک عصبانی است غذای شیر را به او نداده باشد...

می بینید؟ این همان لحظه ای است که شما نیز می بایست قضاوت کنید...

 

پی نوشت: البته بی شک من جزو همان عده ایم که از جبر روزگار گزینه ی دوم را اختیار کردم. همان سیرک باز بدبختی که شب اجرا در دهان شیر گرسنه جان می کند...!