برای خواندن این متن حتما سیگار تهیه کنید
مقاله ای از یونسکو خوانده ام که شاهکار است. مقاله ای در باب هنر. برای همه ی آنها که دغدغه دارند...من تنها بخشی از ان را گزیده می کنم و از دغدغه داران تقاضا می کنم اصل مقاله را بخوانند. چون کلمه کلمه ی ان شاهکار است و راهگشا...
اثر هنری بدون نیاز به دلیل بوجود می آید. دلیل، بعدا برای آن پیدا می شود. اثر هنری همچون یک کودک نیاز به تولد دارد. کودک برای جامعه زاییده نمی شود، هر چند که جامعه او را در اختیار می گیرد. کودک برای زاییده شدن زاییده می شود. اثر هنری هم زاییده می شود که زاییده شود. اثر هنری خود را به نویسنده تحمیل می کند، می خواهد که بوجود بیاید و کاری ندارد به اینکه آیا جامعه او را طلبیده است یا نطلبیده است. البته جامعه می تواند اثر هنری را در اختیار بگیرد و آن طور که می خواهد آن را به کار ببرد. می تواند آن را محکوم کند، می تواند آن را نابود کند. متقابلا اثر هنری هم می تواند وظیفه ای اجتماعی انجام بدهد یا ندهد، اما خودش این وظیفه ی اجتماعی نیست. ذاتا سوای اجتماع است. خواهند گفت که هر متنی به محیطی تعلق دارد و در متنی تاریخی قرار گرفته است و در همه حال فرزند زمانه است. زبان، تاریخی دارد و زمان هم. و من به لحظه ای از تاریخ وابسته ام. اما این نه بدان معناست که من اسیر زمانه ام. این همه هیچ نیست مگر ماده ی خام نمایش، مگر مصالح بنای نمایشنامه. در حقیقت، اثر هنری از زمینی، از زمانی، از جامعه ای حرکت می کند؛ اما به سوی این زمان و زمین نمی رود. به آنجا باز نمی گردد. نباید مبدا را با مقصد مشتبه کرد. اگر تماشاگران بگویند از فلان نمایشنامه درسی آموخته اند، این بی اهمیت ترین چیزی است که در آن دیده اند. و اگر هنر و تئاتر حکما باید به دردی بخورند؛ آنها به درد این می خورند که دوباره به مردم یاد بدهند فعالیت هایی هستند که به درد نمی خورند و با این همه بودن آنها ضروری است. برای دلخوشی ذهن هایی که فقط فایده های عملی را می بینند باید بگویم که اگر امروز هواپیماها در آسمان پرواز می کنند برای این است که ما پیش از پرواز کردن، خیال پرواز را در سر داشته ایم. ما توانسته ایم پرواز کنیم چون در خیال دیده ایم که پرواز می کنیم. و پرواز کردن کاری بیهوده بود. فقط پس از پیدایش پرواز، لزوم آن را ثابت یا ابداع کرده اند تا عذری برای بیهودگی عمقی و ذاتی آن بتراشند. عملی بیهوده که در عین حال نیاز است. انسان امروز در همه ی جهان انسانی شتابزده است که وقت ندارد و اسیر ضرورت است و نمی فهمد که چیزی می تواند فایده نداشته باشد. و این را هم نمی فهمد که باطنا همان چیز مفید است که می تواند بی فایده باشد، فرساینده باشد. اگر فایده ی چیز بی فایده و بی فایده گی چیز مفید را نفهمند، هنر را نمی فهمند. و کشوری را که در آن هنر را نفهمند؛ کشور برده ها و آدم های کودن است؛ کشور مردم بدبخت است؛ مردمی که نمی خندند و لبخند نمی زنند؛ کشوری بی ذوق و بی روح. جایی که طنز نباشد، جایی که خنده نباشد؛ خشم و کینه است. زیرا همین مردم شتابزده و مضطرب که به سوی هدفی می دوند که هدفی انسانی نیست، یا سراب است، می توانند به آهنگ نمی دانم کدام شیپور و به دعوت دیوانه ای یا دیوی ناگهان دستخوش تعصبی هذیان آلود و خشمی گروهی و صرعی عمومی شوند. کرگدن زدگی از چپ و راست و بصورت های مختلف، خطری است که مردم را تهدید می کند. مردمی را که فرصت ندارند تا فکر کنند و به هوش آیند. این بیماری در کمین مردم امروز است که حس و ذوق تنهایی را از دست داده اند. زیرا تنهایی جدا بودن از دیگران نیست، بلکه با خود خلوت کردن و تامل کردن است؛ و حال آنکه جوامع و جماعات کنونی غالبا، چنان که گفته اند از تنهایان گرد هم آمده تشکیل شده اند. در زمان هایی که مردم می توانستند تنها باشند هر گز سخنی از ارتباط ناپذیری به میان نمی آمد. ارتباط ناپذیری و جداافتادگی مضامین سوگناک جهان امروزند که در ان همه چیز مشترکا صورت می گیرد و همه چیز مرتبا ملی و اجتماعی می شود و انسان دیگر نمی تواند تنها باشد. زیرا، حتی در کشورهای به اصطلاح فردگرا، شعور فردی به واقع در معرض تسلط و تخریب فشار دنیای غیر شخصی و فرساینده ی شعارها قرار گرفته است: چه عالی و چه دانی، چه سیاسی و چه تجاری، اینها از جنس همان تبلیغات نفرت انگیزند که بیماری قرن ماست. هوش به اندازه ای فاسد شده است که دیگر کسی در نمی یابد که نویسنده ای نخواهد زیر علم این یا آن مرام یا مسلک رایج سینه بزند، یعنی نخواهد برده شود.

می روم سیگاری بگیرانم...
برای زندگی نمیر